حمد الله مستوفى قزوينى

406

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

مسلّم گشتن خوارزم بادغيس يزيد مهلّب را يزيدِ مهلّب همين سال رفت * ز مُلك خراسان به خوارزم تفت 1200 پس از جنگ كردند صلح آن ديار * گرفتند برِ خويش زر بىشمار بسى بَرده دادند در وجه زر * چو ز آن كشور اين لشكر آمد به در ز سرما بسى بَرده در رَه بمُرد * سوىِ بادغيس آن سپه ره سپرد در او قلعه‌اى بود بَس استوار * بر او موسى خازمى كاردار « 1 » بر آنجا پس از جنگ گشتند چير * از او مهترش آوريدند زير 1205 يزيد مهلّب بكُشتش بزار * درآورد در حُكمِ خويش آن ديار عزلت يزيد مهلّب « 2 » از خراسان و امارت قتيبهء مسلم اگر چند حجّاج ديندار بود * نكوسيرت و بَر كم‌آزار بود ز گفتارِ رهبان نگشتى زِ كار * به دل داشتى گفتشان استوار ز رهبان يكى روز پرسيد باز : * « پس از من كه را باشد اين كام و ناز ؟ » به دو گفت رهبان : « پس از تو يزيد * در اين ملك خواهد به ميرى رسيد » 1210 بپرسيد حجّاج نامِ پدر * « ندارم » به دو گفت : « چندين خبر » گمان برد حجّاج كان رزمزن * يزيدِ مهلّب بود بىسخن برنجيد از وى به دل زين سبب * همى كرد عزلش زِ ميرى طلب نوشتى بَدى زو بَرِ پيشوا * چنين تا در آن يافت از وى رضا كه معزول گرداندش ز آن ديار * كند ديگرى را بر آن اختيار 1215 به دل گفت حجّاج : « او را اگر * دهم عزلت اكنون از آن بوم‌وبر نسازد بدين و كند ياورى * در اين بايدم كرد حيلتگرى » فرستاد و خواندش به نزديكِ خويش * كه داريم كارى ضرورى به پيش بيا تا كه آن كار كرده تمام * به زودى شوى باز سوىِ مقام

--> ( 1 ) ( ب 1203 ) . در اصل : حازمى كاردار : موسى بن عبد اللّه بن خازم . ( 2 ) ( عنوان ) . در اصل : عزلت يزمهلب .